تبليغاتX

fr

fr

elevan

۩ ۝ ۞ تنها ۞ ۝ ۩
 آه

آيا تو مي فهمي كه روزهاي آبي ام ، رنگ ديگري به خود گرفته اند ؟
و آيا درك مي كني كه لحظه هايم ، چگونه در سكوت و دلتنگي سپري مي شود ؟
حس مي كنم اتاق مي خواهد از درد تنهايي ام ، فرو بريزد ،
و مرا زير اين سكوت اندوهبار دفن كند .
مي داني ، بي تو ديوارهاي اين اتاق و پنجره هاي خاطراتم ، دلگير است ،
مي داني ، وقتي قرار نيست تو بيايي ،
آرزو مي كنم خورشيد هرگز طلوع نكند ،
آرزو مي كنم ديگر پرندگان آوازي نخوانند ،
و آرزو مي كنم تمام شقايق ها پژمرده شوند .
غوطه ور در اين سكوت هولناك با اين افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس مي كنم سالها از پي هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت اين سالها ، بوي كهنگي تمامي خاطراتم را پر كرده ،
اما هيچ كس ، تنهايي ام را درك نكرده است .
نمي دانم ، نمي دانم چه بگويم و چگونه بگويم ،
آيا من همچنان دلتنگ مي مانم ....
ديگر روياهاي زيبايم را به فراموشي سپرده ام ،
ديگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خيره مانده ،
و ديگر صدايم تنها با آواي غم جاريست .
ناگاه از هجوم اينهمه افكار پريشان ، بغضم مي شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هايم سرازير مي شود ،
و باز هم بيشتر تنهايي ام را حس مي كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سايه ي اين تنهايي ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعي ديگر ، منتظر توست تا باز آيي ،
آري ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهايی ام را در تو فرياد کنم ،
باز آ و با باز آمدنت ، غوغاي غمبار غروب و تنهايي را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبي كن

 

راستی اینم وبلاگ جدید منه

 

ممنون می شم بهم سر بزنین

 

وبلاک elevan2

|+| نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه دوم مرداد 1387  |
 به همین سادگی باختم !!!!!!

توی این زندگی ساکت و سرد

یه روزی یه دلقکی اومد و رفت

مثل یک پرنده غریبه بود

از کنار بوم من پر زد و رفت

 از کنار بوم من پر زد و رفت

دلقکی که عشق من برای او

 مثل اون بازی روی صحنه بود

اون منو برای قلبم نمی خواست

او دری تازه به روی من گشود

دلقکی که با تموم گریه ها و خنده هاش

گریه های بی غمش خنده های پرصداش

من یه بازیچه شهرعشق او

او تموم زندگی با تموم بازیهاش

یه بت چینی از اون واسه خود ساخته بودم

اون جوری که دل می گفت

ساخته و پرداخته بودم

مگه باورم می شد تموم زندگمو

 واسه اون باخته بودم

  

|+| نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  |
 غم

 

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه

 

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

 

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

                                                                      

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه

 

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

 

ولی راه فراری نیست از این دیوار

 

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

 

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

 

در این سرداب ظلمت نور راهی بود

 

در این اندوه غربت سرپناهی بود

 

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

 

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

 

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

 

مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

 

|+| نوشته شده توسط سارا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 خدایااااااااااااا

امشب با تموم دلتنگیم می نویسم از این دنیای نامرد

نمی دونم چی بگم یعنی نمی تونم چیزی بگم

خدایاااااااااااااااا

دارم می میرمممممممممممممممممممممممممم

 تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هیچ وقت هیچی درست نمی شه ؟

به پوچی رسیدم

واسه چی دارم ادامه می دم نمی دونم

ترس از شکست دوباره

ترس از آینده

ترس از حال

ترس  از ...

 خدایا راحتم کنننننننننننن ازت خواهش می کنم

 

 

دریایی از دردم

به ظاهر گر چه می خندم

ولی اندر سکوتی تلخ می گریم

 

 

|+| نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیستم تیر 1387  |
 
 
بالا